
دلم می خواهد از همه چیز بگریزم از تمام روزها و فرداهای نامعلوم
که باید سالها در انتظارشان بنشینم تا اینکه با کوله باری از غم واشک
به دیدارم بیایند فردایی که در آن سرنوشتی ناگزیر است فردایی که
معلوم نیست بهتر از دیروز و امروزم باشند فردایی که می خواستم
عشقم و آرزویم را در آن ببینم ولی هر روز که می گذرد می بینم تمام
آن آرزوهایی که داشتم رویایی بیش نبود همه سراب بود و سراب ...
اما افسوس که دیگر مجالی برایم نمانده تا به دیروزها برگردم و روی
تمام آرزوها خط بطلان بکشم دیگر مجالی نمانده تا با چشمانی اشک آلود
به سراغ آینده ها روم تا آرزویم را در آن بجویم .در تمام لحظه های تنهاییم
در تمام تاریکی ها سعی دارم نوری در انتهای جاده زندگی بجویم تا بتوانم
به دیدار عشق روم آری عشق سرچشمه همه خوشبختی ها ...
سلامی به شما
این روزا سرم شلوغه می خوام از اول ترم درس بخونم تا شب امتحانی نشم
واسه همین کمتر نت میام .خوشحالم که شما دوستای خوب رو دارم .درگیر
یه موضوع دیگه ای هم هستم که شاید بعد براتون گفتم .
ببخشید که دیر به دیر بهتون سر میزنم ولی بدونید که همیشه به یادتون هستم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()