
به سوی من بیا تا تو را حس کنم
و دنیا خواهد دید
داستان عشقی سوزان را
که شعله اش در قلب من خواهد بود
********
اگر می شد به لطافت گل سرخی ژاله بار باشم
دیوانه وار عاشقت بودم
خواستنی تر از آنی که تنها بمانی
**********
اگر باید مرا دوست بداری
بگذار تا برای هیچ چیز جز عشق نباشد
به من عشق بورز به خاطر عشق
آنچه همیشگی است
باید عاشق باشی
به خاطر عشق
یه تابستون دیگه هم داره تموم میشه .چقدر زود روزها و ماه ها می گذرن .تصمیم گرفته بودم امسال تابستونو دیگه ترم تابستانه بگیرم ودرس بخونم شاید زودتر بتونم درسامو پاس کنم .این کارو کردم .قرار شد با بچه ها بریم کرج چون اونجا ارائه می دادن اما بعد فهمیدم دانشگاه خودمون هم ارائه می دن .خلاصه رفتم و ثبت نام کردم ۲واحد بیشتر بر نداشتم چون کتابش خیلی حجیم بود شنبه ای گذشت امتحانش بود اگه خدا بخواد و قبول بشم .دیروز هم ثبت نام ترم جدید بود
دوباره درس و امتحان و...
بگذریم شماها چی کار می کنین ؟چقدر خوشحالم که دوستای خیلی خوبی مثل شما پیدا کردم امروز می خوام یه شعر از فروغ براتون بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد.
زندگی شاید خیابانی درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را
ویران می سازد
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست دل من که به اندازه یک عشقست
به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد
آه سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من
می گیرد
گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند
هنوز با همان موهای درهم و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب او را باد با خود برد
و بدین سان است که کسی می میرد و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد.
![]()
من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم
باور کن!
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم کودکانه و ساده
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم
لحظه دست باد بر گیسوان تو
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم
من برای گریستن نبود که خواندم
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم
مرگ سخن دیگریست
مرگ سخن ساده ایست
و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها.
به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند
به زمان بیندیش
به زندگی بیندیش
که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خود انتخاب کند
بیدار شو
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن
باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی
دیگر تکرار نخواهد شد...
نادر ابراهیمی