
صدایت می کنم باران
نگاهت می کنم ای عشق
و امشب شور دلتنگی هوای خانه دل شد
عجب دل را!
ببین ما را چه حاصل شد ؟
و عشق آمد از اول بی صدا آرام و آهسته
به نرمی آمد و با عشق یکدل شد
از آن پس حاکم محض خلایق شد
و ما را باز سکوت شرم حاصل شد
ندایش ضربه دل شد
و آثارش درون چهره ظاهر شد
و او کم کم نوای عاشقی سر داد
و آخر لیک منکر شد
مرا با عاشقی عهدی نبوده است
که این را عشق ممکن شد
عجب دل را!
ببین یک لحظه غافل ماند
ولی یک عمر عاشق شد...
![]()
دوستان
مپرسید خانه هایمان کجاست
ما نه غاری داریم و نه لانه ای
سرگذشتمان را در کتاب ها نگردید
در هیچ کتابی ما را یادی نیست
بسان مه آمدیم و چون برف رفتیم
در هر دو گونه بی باران بودیم...
***
راه من به سوی فردا کجاست؟
کیست آنکه مرا آگاه کند
شاید آرامش خود را میان ستارگان یابم
زیرا گذشته ام گرفتار ظلمت بود
و گویا بار سنگینی بودم بر دوش زندگانی
یک سال گذشت
یک سال از اون روزی که تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم و حرفایی که دوست دارم بزنم .
چهار سال گذشت
از اون روزی که با چه شوق و ذوقی رفتم دانشگاه تا ثبت نام کنم
از اون روزی که برای اولین بار سر کلاس نشستم
چه روزایی بود گذشت اما خوش گذشت
چقدر دوستای خوب پیدا کردم ...
شش سال گذشت
از اون روزای تلخ که باید با همه خاطراتم خداحافظی می کردم و برای همیشه از شهر
کودکی هام از جایی که تو کوچه هاش تو هواش عشق نفس می کشید
باید می رفتم
افسوس که با هم بودن ها گذشت
و بیست و سه سال گذشت از اون روزی که من اومدم
و یه روزی هم می رسه که بیست سال از امروز گذشته باشه...
چقدر زندگی اندوه بار است
چقدر زود فراموش می کنیم
چقدر آدمها زود در خود می شکنند
و چقدر زود زمانه می گذرد
افسوس از آن روزها و این روزها...
چه دلتنگی غریبی است بی تو بودن