
آیا شما که صورتتان را در سایه نقاب غم انگیز
زندگی مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید که
زنده های امروزی چیزی جز تفاله یک زنده نیستند.
***
سال ها در دلم زیستی تو
آه...
هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو ...
کیستی تو ...
تقدیم به شما دوستای عزیزم یه شعر از فروغ براتون نوشتم خودم خیلی دوسش دارم
در ضمن ببخشید که نمی رسم به وبلاگ بعضی ها سر بزنم ![]()
به خدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش
![]()
![]()
![]()
همه شب در دل این بستر جانم آن گم شده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل عقل سرگشته به من می گوید
![]()
![]()
![]()
زن بدبخت دل افسرده ببر از یاد دمی اورا
این خطا بود که ره دادی به دل آن عاشق بدخو را
![]()
![]()
![]()
آن کسی را که تو می جویی که خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را بس کن او یار دگر دارد
![]()
![]()
![]()
شمع ای شمع چه می خندی به شب تیره خاموشم
به خدا مردم از این حسرت که چرا نیست درآغوشم
![]()
![]()
![]()
آخر این عشق کجا بود
که در فصل خزان دل ما آمدو گل کرد
آخر این عشق کجا بود
که در غروب ما تازه طلوع کرد
ما آخر و پایان و همه خاتمه
او تازه شروع کرد
از عشق چه دانم من امروز عصای دست
افسوس و صد افسوس بار دگر بن بست
برگ های زرد باران های بهاری
و یا شکوفه های ارغوانی
ای عاشق در انتظار کدامی
انتظار بیهوده است
پنجره را باز کن جدار را بشکن
غبار را بشوی و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پایان پایان ها مانده است
این است زندگی این است روزگار...