
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بیرحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
زود می گفتند این کار خداست
گفتگو از آن گناهست و خطاست
آب اگر خوردی جوابش آتش است
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر از دیو و غول بود
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدرراه افتادم به قصد سفر
در میان راه خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست ؟
گفت اینجا خانه خوب خداست
گفت در اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می توان با او صمیمی باز گفت
می توان درباره هر چیز گفت
اول از همه چیز یه سلام گرم اما زمستونی یعنی آخر پاییزی به همه دوستای عزیز دارم
حالتون چطوره .آرزو می کنم همیشه شاد و سرحال باشید
این مدت که آپ نکردم خیلی دلم براتون تنگ شده بود
راستش هم سرما خورده بودم زیاد حال و حوصله نداشتم
هم اینکه همه درسام روی هم تلمبار شده و یک ماه دیگه هم که امتحاناست
باید می نشستم یه کم اونارو سبک می کردم و...
همیشه وقتی اول ترم میشه من و دوستام تصمیم می گیریم دیگه این ترم و درس بخونیم
تا دوباره شب امتحانی نشیم اما نمی دونم چرا اصلا حوصله و انگیزه درس خوندن ندارم
اگه یه کم واحدامو بیشتر بر می داشتم و مثل بچه زرنگا می شستم درسامو می خوندم
امسال درسم تموم می شد اما حالا چی یه سال دیگه ...
راستی تشکر می کنم از همه دوستان وبلاگ نویس عزیزم:
سکوت شیشه ای عزیز-سپهر-عباس-محمد-درنا-سارا-بهروز-
سیاوش-حمید-صوفی عزیز-
خواهر عزیزم طنین که زیاد وقت نمی کنه آپ کنه چون مشغول
درس خوندن واسه کنکوره
وبقیه دوستان
که همیشه منو با نظراتشون شرمنده می کنن
مچکرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()