
این بار میخوام از مرگ بنویسم از چیزی که ما هیچ وقت فکر نمی کنیم یه روزی به سراغ ما بیاد
ولی یه وقتی یه جایی با یه تلنگر به خودت میای و می بینی که چقدر به مرگ نزدیکی
به قول سهراب :مرگ گاه در سایه نشسته به ما می نگرد
چیزی که باعث شد تو این پست از مرگ بنویسم
اتفاقی بود که برام افتاد و باعث شد بیشتر به این موضوع فکر کنم
راستش این روزا هر اتفاقی که می افته همشو حکمت خدا می دونم
مثلا با خودم می گم این کار خدا بود که من دیر تر از خونه برم بیرون و...
یا شاید اگه من فقط ۱۰ ثانیه جلوتر بودم الان ...
دلم می خواد شما هم کمی فکر کنید و بدونید هیچ کاری بی حکمت نیست
برای همین شعر زیر و که خیلی دوست دارم براتون نوشتم
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروزها دیروزها
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شوید از رخسار سنگ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور