
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست
من نمی دانم که چرا می گویند:
اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
واژه ها را باید شست
واژه ها باید خود باد خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
ونترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
و گاه در سایه نشسته به ما می نگرد
سهراب سپهری
وقتی که زندگی من دیگر هیچ نبود
هیچ چیز
به جز یک تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم که
باید باید دیوانه وار دوست بدارم![]()
فروغ فرخزاد
دو چهره است که همواره این جهان دارد
یکی عیان و دیگری چهره در نهان دارد
یکی همیشه به پیش نگاه ما پیداست
که با تولد مرگ
که با طلوع غروب
که با بهار بهشت آفرین خزان دارد.
یکی همیشه نهان است
اگر چه در همه جا
به هر چه در نگری با تو داستان دارد.
نه با تولد مرگ
نه با طلوع غروب
نه با بهار خزان
که هر چه هست در او عمر جاودان دارد
تو را به چهره پنهان این جهان راه است
نه از فراز سپهر نه از دریچه ماه
همه وجودت از آن بی نشان نشان دارد.
نه آسمان نه ستاره
نه کهکشان نه زمان
تو چهره ساز جهانی تو چهره ساز جهان
هر آنچه می طلبی از وجود خویش بخواه
چگونه با تو بگوید ؟
مگر زبان دارد.
فریدون مشیری
لحظه ای است که دریابیم که تنها ماییم که عاشقیم
و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است
و هیچ کس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود.
یوهان ولفگانگ فن گوته
واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا می میرم
در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای
چه می توان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم دل به جاده ها دادم
از یاد همه رفته سردر گم و آشفته
نه در گذر با کسی نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی نه منتظر همنفسی
گفتم از چه می ترسی آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی بدتر از سیاهی هست
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده
تا بوده همین بوده...
راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی وا شه
به عشقی که امروز یه جوری بگذره فردا شه
با دلهره و تشویش شک کردم به کار خویش
که یه راه نشناخته یه عمر دیگه در پیش
گفتم از چه می ترسی آخرش یه راهی هست
دلم می خواست نرم
دستام در حیاط داشت می بست
گفتم نکنم تردید در حیاط و خوب بستم
به انتظار هیچ چیزی دیگه یک لحظه ننشستم
انگار که یه کسی می گفت لحظه موعوده
تردید نکنی یه وقت نه دیره و نه زوده...
چه بگویم
اما می دانم که هر دو بی ارزشند
آنگاه که تو در کنارم نیستی.
*******
بی یار در کنار
رود از جریان خواهد ایستاد
اگر تنها محکوم به پیوستن به جویبار باشد
دریا هرگز لب به خنده نمی گشاید
اگر ابرها نباشند تا بر اشک هایش بوسه زنند
و بی یار در کنار
دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.
نیکی جیووانی
راستی نظر راجع به شعرها یادتون نره